قهرمان ميرزا عين السلطنه

مقدمه 8

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مالكيت نامبرده و همسايهء كوه‌به‌كوه الموت بودند درين روزنامه وارد كرده است و منازعات و اختلافاتى را كه ميان امير اسعد ، ساعد الدوله ، سردار كبير ، سردار اقتدار موجود مىبود و همچنين مناقشاتى را كه با سالار فاتح ( على خان كجورى ) پيش مىآمده است به تفصيل و جزئيات آورده است . دربارهء امير اسعد بيش از هركس ديگر درين مجموعه اطلاعات نهفته است . هرچه دربارهء او مىشنيده يادداشت مىكرده است . رفتار و پندار و كردار او را دقيق ضبط كرده است . ترس و وحشت و وسواسى را كه در او بوده است موردبه‌مورد گفته است . در حقيقت بخشى از تاريخ تنكابن تا چالوس در دورهء قدرت سپهسالار ( - سپهدار ، نصر الدوله ) را ازين خاطرات بايد برگرفت . بطور مثال صفحات 4928 ، 5158 ، 5557 ديده شود . مخصوصا بايد صحبتهايى را كه عين السلطنه به هنگام ملاقات سپهسالار در الموت از او شنيده است خواند . عين السلطنه از سپهسالار مهمانى مفصلى هم كرده بود كه جريان آن را نوشته است ( صفحات 5292 و 5461 تا 5473 ديده شود ) . مناسبات ميان سپهسالار با عز الدوله پس از مشروطه تيره شده بود ( صفحات 4928 - 5464 ) . ساعد الدوله ( على اصغر خان ) پسر سوم سپهسالار به تحريك سپهسالار يا به حسادت و غرض خود موقعى كه عين السلطنه از قلعهء خود ( زوارك ) دور بود آنجا را غارت و تخريب مىكند . اين واقعه موجب دربه‌درى عين السلطنه از الموت و اقامت در قزوين مىشود . ناچار زن و فرزندان خود او هم از زوارك به قزوين مىآيند . ماجراى غارت زوارك در دورهء حكومت وثوق الدوله اتفاق مىافتد . در آن‌وقت ميان وثوق الدوله و سپهسالار خويشاوندى وجود داشت . يكى از دختران وثوق الدوله در عقد ازدواج همان ساعد الدوله بود كه قلعهء زوارك عين السلطنه را غارت و تخريب كرده بود . تظلمهاى عين السلطنه به جايى نمىرسد . دولت وقت را به گزارش‌خواهى و نماينده فرستادن مىگذراند . مراجعه به خود سپهسالار هم بىفايده مىماند . او هم وقت را به مسامحه و امروز و فردا مصروف مىكند . تا اينكه عاقبت همّت صارم السلطان به ميان مىافتد و ميان عين السلطنه و ساعد الدوله را صلح مىدهد ( ص 5787 ) و ساعد الدوله تعهدنامه‌اى امضا مىكند كه جبران خسارات عين السلطنه را بنمايد ( درين‌باره صفحات 5496 به بعد خوانده شود ) . از خواندنيهاى دراين‌باره مطالبى است كه نديم‌باشى نمايندهء اعزامى وثوق الدوله و بعد ميرزا سليم اديب الحكما همدم و دوست سپهسالار روايت كرده بودند . ( ص 5542 ) اين اديب الحكماء طبيب و اديب بود و كتابهايى هم دارد ( پدر مهندس صفى اصفيا ) . بخش عمده‌اى ازين جلد به حوادث جنگل يعنى نهضت ميرزا كوچك خان اختصاص